تبليغاتX
چون می گذرد،غمی نیست

چون می گذرد،غمی نیست

ورق می خورد شب  ، با پنجه ی تقدير در باران

ومی رقصيد عطر ِكال ِ  كاج  ِپير در باران

نگاه ِبـِركه  ، سرشارازتب ِ  رويای وارونه

ومی روييد از ژرفای آن تصوير در باران

ميان  ِچشم ها مانده ست سرگردان  ، هزاران سال

خمار ِخواب های خيس وبی تعبير در باران

دل ويك گوشوار ِكاغذی ، انگيزه ی بودن

ومن  ، باران نديده  ، دختری دلگير  د ر باران

صدای خيس ِمردی درگلوی تار می روئيد

كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران

به جرم  ِبی گناهی ،  دارهای چشم ها می دوخت

به سرتاپای من ،  يك درد ِدامنگير در باران

غمی كم كم خودش را دررگ ِ  ديوانه ام می ريخت

جنون بود وتب ِ  رقاصی  ِزنجير در باران

جنون بودآن شب وآئينه ای صد پاره دردستم

ومن حل می شدم با آيه ی تكثير  در  باران

 

نوشته شده توسط لوتی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 13:28 | لینک ثابت |

باراني ام , باراني ام , باراني از آتش

يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش

اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر

سوزان و من محبوس در زنداني از آتش

اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد

با واژه اي ممنوع  ، با انساني از آتش

بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد

بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش

تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش

بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش

كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد

من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش

اين روزها محكوم  ِ اعدامم به جرم عشق

در انتظارم بشنوم   ، فرماني از آتش

نوشته شده توسط لوتی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 13:23 | لینک ثابت |

.كجايي اي ستاره ي نهفته پشت ابرها

بيا بتاب بر شبان من، تو نيستي كنار من

ولي رها نمي كند، مرا دمي صداي تو

نميرود ز خاطرم ،طنين خنده هاي تو

هنوز در سكوت شب چكد به گوش جان من

نواي آسماني دعاي تو

تو اي اميد زندگي!

.پرنده وار پر زدي  به بيشه ها و دشت ها

 جدا نمي شوي زياد من   به خاطرم تويي تويي

ز شهر سرگذشت ها

پرنده ي مسافرم!

بگو به من كه اين زمان ترانه گستر كدام آشيانه يي ؟

به عرصه ي كدام باغ مي پري ؟به نغمه از كدام آب و دانه يي؟

مسافر رميده ام!

چگونه از تو دم زنم ؟كه قامت كلام تو

نمي رسد به قله ي مقام تو

تو روح هر لطافتي  تو چلچراغ روشن زمانه يي

    تو معني مقدس شرافتي  در آسمان خاطرم

فروغ صد ستاره يي به چشم طرفه بين من

  سعادت دوباره يي  به دشت خاطرات من

 تجسم شقايقي  طراوت بنفشه ي بهاره يي

به لحظه هاي تيره شب

كه من اسير ظلمت شبانه ام

مگر ... ز گوشه يي درخشدوشب مراسحرکند

مگر كه شمع روشن نگاه تو

.ملال ظلمت از دل ملول من بدر كند

تو اي بهترين ستاره ام!

سري برون كن از افق كه بي تو زندگاني ام

همه تباه مي شود

به هر نفس كه دم زنم تنفس غمين من

.به شكل آه مي شود

 بيا كه بي فروغ تو

  نه روز من نه روز و روزگار من

 

 

 

نوشته شده توسط لوتی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 13:19 | لینک ثابت |

دو كبوتر بودند

هر دو هم ناله ي هم

هر دو همخانه ي هم

پر گشودند به صحراي بزرگ

شاد تا دامن دشت

لحظه يي چند گذشت

نغمه خوندند و به فارغ بالي

روي هر شاخه نشستند و پريدند به شوق

نوك منقار به هم ماليدند

ناگه از سينه ي كوه

بانگ تيري به همه دشت نشت

رشته ي خواب چمن را بگسست

نوشته شده توسط لوتی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 13:6 | لینک ثابت |

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم
گلدان زرد ياد را با عطرتو معطر ميكنم
تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست
ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم
يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من
به احترام رجعتت من ناز كمتر مي كنم
يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام
آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم
صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن
من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم
شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو
يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم
گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم
مهدی خدا پشت و پناه چشمهاي عاشقت
با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر ميكنم

 

 

 

نوشته شده توسط لوتی در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 13:42 | لینک ثابت |

 اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

مهدی من نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم واین کیمیا کم است

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 13:19 | لینک ثابت |

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من میگویم که اب انگور خوش است

این نقدبگیر ودست از ان نسیه بدار

که اواز دهل شنیدن از دور خوش است

 

 

نوشته شده توسط لوتی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:22 | لینک ثابت |

بازوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم

تابلرزدزیربازوهای سیمینت تنم

چهره ی زیبای خور رااز رخ من وامگیر

جز به اغوش چمن ،یا دامن من جامگیر

راز عشق خویش رااهسته خوان در گوش من

جستجو کن عشق را در گرمی اغوش من

نوشته شده توسط لوتی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:10 | لینک ثابت |

در زمانی که وفا

    قصه ی برف به تابستان است

     وصداقت گل نایاب...

     و در چشمان پاک شقایق ها

     عابربی عاطفه ی غم جاریست...

           به چه کس باید گفت:

               با تو خوشبخت ترین انسانم.

نوشته شده توسط لوتی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 11:46 | لینک ثابت |

 گاه می اندیشم

می توان سخت گریست

می توان رنگ سپیدی روی هر دیده کشید

 می توان در پس این رنگ و درنگ بچه شد ساده گریست

 می توان ساده شکست و به پای همه ریخت....

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:26 | لینک ثابت |

زدودیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست این ها گل باغ اشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که  رقیب در  نیاید  به بهانه ی  گدایی

 در، گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است

 به امید ان که شاید تو به چشم من در ایی 

به کدام مذهب است این به کدام ملت است این

که کشند عاشقی راکه تو عاشقم چرایی... 

سر بر گل ندارم ،به  چه  روم به گلشن؟

که شنیده ام زگلها ، همه بوی بی وفایی

نوشته شده توسط لوتی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:28 | لینک ثابت |

گفتمش شیرین ترین اواز چیست؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش ازمژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیرلب ،غمناک خواند:

- ناله زنجیرهابردست من!

گفتمش :

انگه که از هم بگسلند...

خنده تلخی به لب اورد وگفت:

- ارزویی دلکش است ، اما دریغ!

بخت شورم ره برین امید بست.

وان طلایی زورق خورشید را

صخر های ساحل مغرب شکست...

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

دردل من بادل اومی گریست

گفتمش:

بنگر دراین دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیکن این شب نیز دریایی است ژرف

ای دریغا شبروان !کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان...

گفتمش:

فانوس ماه

می دهد از چشم بیداری نشان ...

گفت:

- اما ،درشبی این گونه گنگ

هیچ اوایی نمی اید به گوش...

گفتمش:

اما دل من می تپد.

گوش کن،اینک صدای پای اوست!

گفت:

- ای افسوس ،دراین دام مرگ

باز صیدتازه ای رامی برند

این صدای پای اوست

گریه افتاد در من بی امان

در میان اشکها پرسیدمش:

((خوشترین لبخند چیست؟))

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون درگونه اش اتش فشاند

گفت:

- لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من ز جا برخواستم

           بوسیدمش.

نوشته شده توسط لوتی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:54 | لینک ثابت |

خلقت من از ازل یک وصله ی ناجور بود

خلقت من گرچه هم راضی نبودم زور بود

خلق از من درعذاب ومن خوداز کردار خویش

ای فلک گر من نمی زادی اجاقت کور بود؟

 

نوشته شده توسط لوتی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:7 | لینک ثابت |

دوستی نیز گلی ست

مثل نیلوفر ویاس

ساقه ی تردولطیفی دارد

بی گمان سنگ دل است

انکه روا میدارد

تن این ساقه ی نازک را

         دانسته بیازارد

خوب میشد اگه همه ی رفقا ،رفیق بودن نه نارفیق.

این پستو واسه خاطر عاطفه وزینب عزیز نوشتم و خیلی خوشحالم که بعد از مدتی دوباره با هم می بینمشون.

 

نوشته شده توسط لوتی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:15 | لینک ثابت |

گمان نمي کنم اين دست ها به هم برسند

دو دل شکسته ي در انزوا به هم برسند

ضريح و نذر رها کن ،بعيد مي دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

کدام دست رسيده به دست دلخواهش

که دست هاي پراز زخم ما به هم برسند

شکوه عشق به زير سؤال خواهد رفت

وگرنه مي شود آسان دوتا به هم برسند

فلک نجيب نشسته است وموذيانه به فکر

که پيش چشم من آن دو چرا به هم برسند

نشاني ده بالا به يادمان باشد

مگر دو دور در آن دورها به هم برسند

نوشته شده توسط لوتی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:59 | لینک ثابت |

ای سراپاهمه خوبی

 به تو می اندیشم

به تو ای مظهر حسن

به تو ای آیت ناز

به تو کز حال دلم بی خبری

به تو که ،به گریه ی من می خندی

بنگر به سیه بختی خود

به دل ساده ی خویش

به وفای خود و به بی عهدی خود

به همان شب که به من می گفتی:

عهد و پیمان میان من و تو ،ره به سوی ابدیت دارد

پس چه شد ان همه سوز؟

پس چه شدان همه عشق؟

یاد داری شب مهتابی را

آسمان شاهد افسانه ی ما

یاد داری که ز باغ گل یاس

نرم و اهسته گذر می کردیم

تو به من قصه ی دل می گفتی

 و من از بهر تو گل می چیدم

پس کجا رفت؟ چه شد؟

چه شد ان قصه ی عشق؟

چه شد ان برق نگاه؟

راستی وای به من

که پس از ان همه درد

      بازهم

                   به تو می اندیشم؟

نوشته شده توسط لوتی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:52 | لینک ثابت |

نارفیقان هرزمان لاف رفاقت می زنند

درحریم عاطفه نقش شقاوت می زنند

مردمی تا مردمند سخت لبریز ازریا

با همه بی ریشگی دم از اصالت می زنند

نوشته شده توسط لوتی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:25 | لینک ثابت |

حيف اما من و تو دور از هم مي پويسم

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غمم از زيستن بي تو در لحظه پر دلهره است

ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست

از سر اين بام

اين صحرا

اين دريا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو اين غم شيرين را

با خود خواهم برد

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:24 | لینک ثابت |

رفتن دليل نبودن نيست

در آسمان تو پرواز مي کنم

عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش

من بيزار از خود و از کرده خويش

دل نامهربانم را به دوش

مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا

پنهانش مي کنم.

تو باور نکن

اما

من عاشقم

رفتن دليل نبودن نيست

در غروب آسمان تو شايد

در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟

تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد

با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد

تو باور نکن اما من عاشقم ...

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:24 | لینک ثابت |

ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود

تو در كنار من بشيني محال بود

هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود

چشمان مهربان تو پاك و زلال بود

پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري

با تو چه قدر كوچه ما بي مثال بود

نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم هاي تو محتاج بال بود

سيب درخت بي ثمر آرزوي من

يك عمر مانده بود ولي كال كال بود

گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت

گفتي مجال نيست و ليكن مجال بود

يك عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:22 | لینک ثابت |

وقتي باران مي باريد بهانه ميكرديم باران را و بيرون مي زديم ؟

از همه دور مي شديم ؟

تنهايي ،‌خيابانهاي خيس و خلوت را مي پيموديم ؟

و باران ،جاي پاهاي خاكي ما را پاك مي كرد ؟

تا هيچكس نتواند دنبال ما بيايد .

و ما ،‌من و تو ،‌بدون رد پايي حتي ،‌هميشه درست ترين را ه را مي رفتيم ؟

و با خودمان در خودمان به مقصد مي رسيديم .

حالا نمي دانم چه اتفاقي براي

آفتاب و آب، آسمان وباران ،‌نگاهها و ستاره ها افتاده است .

كه همين باران كه قشنگ ترين بهانه تنها بودن من وتو بود .

حالا غمگين ترين بهانه نيامدن تو شده است .

باران كه باران است هنوز ،‌

تو كه همان خداي خوب آرامش خستگيهاي من هستي

كه هواي نفسهايت هنوز هم

ياد بهار را حتي در شبهاي بي تاب و پرتب من بيدار نگاه داشته است

پس حتما ديگرمن ‌،سهمي در خيال تو ندارم

تو درست گفته اي ،

تا باران دوباره باران شود و خيابان تنها نماند

فقط نبودن يك من كافيست

اما باور كن نمي شود كه تو نباشي ،‌

تو كه نباشي ،‌خيابانها خود را از سرراهها كنار مي كشند و همه جا بن بست مي شود

بن بست ها سر به زير مي اندازند و آرام ترانه باران را با سوت مي زنند

و اشك من ،‌مثل امشب همه آسمانها را ابري مي كند .

امشب دل من گرفته است ،‌مثل دل آسمان ‌،مثل دل خيابان

انگار تو را براي هميشه از همه ما گرفته اند ،‌

از من ،‌از اسمان ،‌از شبهاي بي تو تنها

از خيابانهاي خوبي كه فقط با تو به مقصد مي رسيدند

بخاطر من نه ‌،به خاطر اسمان و باران و دل خيابان بيا

قول مي دهم اگر بيايي حتي مسير نگاهت را بهم نزنم

حتي اگر بخواهي تورا با باران و خيابان هم تنها مي گذارم

- و فقط از پشت پلك پنجره ها پاهاي پر از شكوفه ات را نگاه ميكنم

تا مسير ستاره ام را پيدا كنم

همان ستاره اي كه رد نگاه مهتابي تو

برآبي چهره اش هنوز تا هميشه پيداست ...

آه كه چقدر دلم براي صداي قدمهاي تو تنگ شده

شبها شبيه حسرتهاي نگاه بي تو هميشه تنها و سياه من هستند

وروزها به اميد پرواز در پرهاي آفتابي نگاه تو

اگر بيايي آسمان دوباره ابي مي شود

و همه چيز سرجاي خودش بر ميگردد

حتي حسرتهاي هميشگي من

فقط اگر تو بيايي...

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:21 | لینک ثابت |

بگیر دست مرا و از این زمانه ببر

مرا بگیر از این کوچه ها به خانه ببر

مرا بگیر از این پرسه های معمولی

به سمت موجی از اشعار عاشقانه ببر

نخواه رم کند این اسب بی سوار و یراق

مرا به خانه ای از عشق و تازیانه ببر

مرا بگیر در انبوه شاخه های تنت

مرا به دام بیانداز، سمت دانه ببر

مرا میان همین بیت ها ببوس و بخند

و یا به یک هیجان گس شبانه ببر

و بعد عاشق یک اتفاق دیگر شو

مرا به یک دوئل داغ و منصفانه ببر

تو زودتر بزن و روی نعش من خم شو

مرا به دوش بگیر و از این زمانه ببر

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:19 | لینک ثابت |

 ديگر كسي نمانده و تنها تو با مني

رفتند از برم همه اما تو با مني

بار سفر به مقصد خورشيد بسته ام..

اين سايه است در پي من يا تو با مني

در اين كوير تشنه سيراب از عطش

با سينه اي به وسعت دريا تو با مني

سمت خداست عقربهء چشم هاي تو

ديگر چه جاي قبله نما تا تو با مني

امشب از كوچه مي گذرم بي هراس تيغ

مي دانم اي قلندر شبها تو با مني

اي همنورد وادي شبهاي بي كسي

تا سرزمين روشن فردا تو با مني

با من بمان كه در دل اين دشت پر هراس

تنها تر از خدايم و تنها تو با مني

تنها تر از خدايم و تنها تو با مني

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:17 | لینک ثابت |

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم

اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سر ِ نقد ِگناه بردارم

گناه ِهرچه دلم بشکند به گردن توست

گناه ِهر قدمی اشتباه بردارم

تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم

بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است

بیا که دست از این اشک و آه بردارم

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:14 | لینک ثابت |

چشمهایم در فراسوی زمان رخسار تو را می جوید .

کاش تو هم ، زمان را می شکافتی تا به رویای چشمانم برسی .

آه .....

آ ه که شهاب زندگی مجالی نداد .

مجال یک لبخند ، یک بوسه .

نوبت من ، لحظه ها چه زود دیر می شد .

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:4 | لینک ثابت |

تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم

با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم

گرچه خشتی از ترا حتی به رویا هم ندارم

زیر سقف آشنایی هات می خواهم بمانم

بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری

دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم

نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی

ورنه بی هوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست؟ پیش از رفتن ای خوب !

کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم .

 

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:59 | لینک ثابت |

خنک ان قماربازی

                 که بباخت هر چه بودش

وبماندهیچش الا

                  هوس قماردیگر

 

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:27 | لینک ثابت |

  روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد!!!

 

 

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:25 | لینک ثابت |

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لصفا کمی آغوش برایم بفرست

ای کاش کسی از عاشقی بو ببرد

دل را به شکار چشم آهو ببرد

خسته شدم از خودم خریداری کو؟

تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد

با تور دلم زود تو را می گیرم

از خاطره رود تو را می گیرم

ای ماهی ابهای روشن ای عشق!

از آب گل آلود تو را می گیرم

نوشته شده توسط لوتی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:19 | لینک ثابت |

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

نوشته شده توسط لوتی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:12 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://dokhtare-lat.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

خوشاانان که دربازار نیکی خریداروفابودندوهستند/خوشاانان که درراه رفاقت رفیق باوفابودندو هستند.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


پیوندها
دوقدم تاصبح
دخترخورشيد
حالاخودم برايت مي نويسم
هميشه بهار مني:خدا
تنهاترين تنها
دخررز(الهام)
اثر انگشت
دوقدم تاصبح
ازتوچه پنهون
عشق صداي فاصله هاست
هفت شين
سرگيجه
عاشق هميشه دلتنگ تو
عشق بي وفا(عشقم زهرا)
اشتباه(امنه جون)
یه سلام عاشقونه
خزان(سیاوش)
پسراچیین؟کیین؟(دختران بدجنس)
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ