وقتي باران مي باريد بهانه ميكرديم باران را و بيرون مي زديم ؟
از همه دور مي شديم ؟
تنهايي ،خيابانهاي خيس و خلوت را مي پيموديم ؟
و باران ،جاي پاهاي خاكي ما را پاك مي كرد ؟
تا هيچكس نتواند دنبال ما بيايد .
و ما ،من و تو ،بدون رد پايي حتي ،هميشه درست ترين را ه را مي رفتيم ؟
و با خودمان در خودمان به مقصد مي رسيديم .
حالا نمي دانم چه اتفاقي براي
آفتاب و آب، آسمان وباران ،نگاهها و ستاره ها افتاده است .
كه همين باران كه قشنگ ترين بهانه تنها بودن من وتو بود .
حالا غمگين ترين بهانه نيامدن تو شده است .
باران كه باران است هنوز ،
تو كه همان خداي خوب آرامش خستگيهاي من هستي
كه هواي نفسهايت هنوز هم
ياد بهار را حتي در شبهاي بي تاب و پرتب من بيدار نگاه داشته است
پس حتما ديگرمن ،سهمي در خيال تو ندارم
تو درست گفته اي ،
تا باران دوباره باران شود و خيابان تنها نماند
فقط نبودن يك من كافيست
اما باور كن نمي شود كه تو نباشي ،
تو كه نباشي ،خيابانها خود را از سرراهها كنار مي كشند و همه جا بن بست مي شود
بن بست ها سر به زير مي اندازند و آرام ترانه باران را با سوت مي زنند
و اشك من ،مثل امشب همه آسمانها را ابري مي كند .
امشب دل من گرفته است ،مثل دل آسمان ،مثل دل خيابان
انگار تو را براي هميشه از همه ما گرفته اند ،
از من ،از اسمان ،از شبهاي بي تو تنها
از خيابانهاي خوبي كه فقط با تو به مقصد مي رسيدند
بخاطر من نه ،به خاطر اسمان و باران و دل خيابان بيا
قول مي دهم اگر بيايي حتي مسير نگاهت را بهم نزنم
حتي اگر بخواهي تورا با باران و خيابان هم تنها مي گذارم
- و فقط از پشت پلك پنجره ها پاهاي پر از شكوفه ات را نگاه ميكنم
تا مسير ستاره ام را پيدا كنم
همان ستاره اي كه رد نگاه مهتابي تو
برآبي چهره اش هنوز تا هميشه پيداست ...
آه كه چقدر دلم براي صداي قدمهاي تو تنگ شده
شبها شبيه حسرتهاي نگاه بي تو هميشه تنها و سياه من هستند
وروزها به اميد پرواز در پرهاي آفتابي نگاه تو
اگر بيايي آسمان دوباره ابي مي شود
و همه چيز سرجاي خودش بر ميگردد
حتي حسرتهاي هميشگي من
فقط اگر تو بيايي...

نوشته شده توسط لوتی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:21 |
لینک ثابت |